خرید بک لینک
انیمه ببینید: Your name آهنگ گوش کنید : Run Boy Run سریال ببینید: Suits کتاب بخونید: جهانِ صفحه-شش جلد اولش فقط موجوده. لکن مستقل از هم میشه خوندشون. فعالیت انجام بدید: برا بچه آینده دوستتون شال گردن ببافید. پنیر تست کنید: پنیر کممبر. یه چیزی بین پنیر روزانه و پنیر پیتزاس. آب میشه تو فر. خوش بگذرونید: در آستانه پایان تعطیلات پست بنویسید توش روش های گذروندن اوقات فراغت پیشنهاد بدید! +سرم شلوغه، و

برچسب: مطالعه,دانشجویان,دانش,آموزان,توصیه,گردد, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:36

من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 20:44

قبلاً یه بار گفته بودم، یه جایی توی کتاب ِ Hunger games یا "عطش مبارزه"، دختره منهدم شده. از لحاظ روانی و ذهنی منهدم شده یعنی. اصولاً شخصیت اولّای مؤنث رو ملّت میخوان بزنن، ولی من کتنیس رو خیلی دوست داشتم. حداقل به خاطر این قسمتی که توی یه وضعیت دردناک گیر افتاده بود و خودشو مجبور میکرد ادامه بده: «حالا باید شکار کُنی کتنیس. حالا باید آب بخوری کتنیس. حالا وقتشه بخوابی کتنیس.» و اگرچه روباتوار،

برچسب: حالا,باید,باشی,جولیک, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 20:44

من هیچوقت تا ته مسیر با دوست هام نبودم. صمیمی ترین همکلاسی هام ازدواج کردن و به من نگفتن، چند تا از نزدیک ترین هاشون مهاجرت کردن و من از اینستاگرامشون فهمیدم، رفتن سر کار و من نبودم، دانشگاه قبول شدن و من خبر نداشتم.چون یه جا ازشون بریده م و فکر کرده م دیگه بسه. رو اعصابمن. ازم سواستفاده میکنن. خط قرمز هاشونو رد می کنن. حالا این طبیعیه که وقتی با یکی قطع رابطه ای بهت خبر نده عروس یا داماد شده یا

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 20 شهريور 1396 ساعت: 17:10

اگه از من بپرسین خوشبختی یعنی چی، تو هر موقعیتی ممکنه یه چیزی بگم. شاید وسط امتحانای ترم بگم اینکه تعطیل شیم، وسط تابستون بگم اینکه کولرای جهان همه شون با هم خراب شن و آدمای گرمایی تبعید شن به جنوبگان، روز مادر بگم اینکه بمیرم دیگه تو دنیا نباشم.

ولی در حال حاضر به نظرم خوشبختی یعنی اینکه یکی باشه بتونی براش تا بی نهایت حرف بزنی و گوش کنه.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 18:56

وقتی بچه بودم قبل همه امتحانای مدرسه دل و روده م میپیچید به هم. بهش میگن سندروم روده تحریک پذیر. یعنی سعی کن استرس نگیری وگرنه کارت تمومه. مادر جان بهارم بعضی وقتا می اومد باهام، آرومم میکرد. بعضی وقتا از دم در خونه با ذکر برو من دعات می کنم دلگرمی میداد. حالا شایدم درو می بسته و میرفته پیاز تفت بده برا نهار ها. ولی یه دلآویزی به من میگفت که یعنی نیروهای ماورایی باهاتن و اینا. عارضم به خدمتتون

برچسب: سوپرنچرال, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 11:15

خدمت شما عارضم که، ما از ابتدای مرداد ماه که پس از پانزده سال درس خواندن بی وقفه، بالاخره فارغ التحصیل شدیم و به وادی تعطیلات قدم نهادیم، برنامه داشتیم با رفیق فابمون و رفیق فابش بریم سفر. از این ماجراجویی دو سه روزه ها. هی یه روز من نمیتونستم، یه روز این نمی تونست، یه روز اون ژوژمان داشت، یه روز این عروسی بود، جور نشد. تا اینکه سر انجام هفته پیش به صورت چریکی تصمیم گرفتیم بریم اولسبلنگاه. اولسبلن

برچسب: اولَسبِلنگاه, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 19:12

خب تا اینجای کار دیدیم که توپ به تیردروازه برخورده و واکاشیمازو طی یک حرکت ژانگولری اونو مهار کرده و برای تاکشی در اون سوی زمین پرتاب کرده. اینک تاکشی صاحب توپه و کاکرو داره میدوعه که خودشو بهش برسونه. --- نزدیکای غروب رسیدیم به محل اقامتمون. یه مجموعه کلبه بسیار تمیز، روی یه تپه کوتاه، مشرف به یه دره باحال پر از درخت های بلند که تمامش زیر مه بود. انگار بالای ابرها باشی تو سرزمین لوبیای سحرآمیز!

برچسب: اولَسبِلنگاه, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 19:12

با تشکر از شما خوانندگان گرامی که یک هفته بنده و توپ و کاکرو رو تو هوا تحمل کردید تا ببینید این هفته کی شوت می زنه و گل میشه، با قسمت دوم سفرنامه در خدمت شما هستیم. بالای کوه، در حالی که پگاه بر اثر فشار ناشی از صعود همزمان با هل دادن من پاهاش داشت می لرزید و دیگه رمق براش نمونده بود، اعلام کردن که دیر شده و با وانت برمیگردیم پایین. پنجاه و یه نفر، در معیت تعدادی کوله، پشت یه وانت. در اینجا لازم

برچسب: اولَسبِلنگاه, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 16:57

خدمت شما عارضم که، ما از ابتدای مرداد ماه که پس از پانزده سال درس خواندن بی وقفه، بالاخره فارغ التحصیل شدیم و به وادی تعطیلات قدم نهادیم، برنامه داشتیم با رفیق فابمون و رفیق فابش بریم سفر. از این ماجراجویی دو سه روزه ها. هی یه روز من نمیتونستم، یه روز این نمی تونست، یه روز اون ژوژمان داشت، یه روز این عروسی بود، جور نشد. تا اینکه سر انجام هفته پیش به صورت چریکی تصمیم گرفتیم بریم اولسبلنگاه. اولسبلن

برچسب: اولَسبِلنگاه, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 2:13

صفحه بندی